یه لقمه زندگی و یه لیوان مرگ روش

نه اونقد خالی ام که هیچی واسه گفتن نداشته باشم و  نه اونقد پر که کارم به خودکشی رسیده باشه البته هنوز نه .

چرا این بازی انقدر یه طرفه اس ، چرا باید سازنده بازی انقد مراحلو ... نمیدونم چی بگم براش.

با خودم فکر می کنم اگر من وجود نداشتم کی به جای من فلان چیزو میخرید یا فلان چیزو میخورد؟ یا کی جای من روی صندلی یه تاکسی نشسته بود و فکر میکرد. خب ، اگر من نبودم ، اونم نبود ، اون یکی ام نبود و بقیه ام نبودن پس کدوم احمقی جای این احمقارو میگرفت؟ چرا این همه احمق به خودشون اجازه دادن یه نفرو با خواسته ی خودشون بیارن تو این دنیا؟

خب زندگیتو کردی،حالتو کردی ، واسه چی یه نفرو میاری تو ! کی گفت منو بگیری و بکشی توی این زنجیره ی مزخرف جدت و نسل ادم ها. چرا من یادم نمیا قبل از اینکه اینجا باشم کجا بودم؟ چرا فقط چیزایی که تو خواستی برام رو یادم میا؟ چرا نزاشتین این نسل برچیده شه ؟ واقعا" به طور کلیشو درک نمیکنم.

ممکنه از نظر جزئی همه چیز خوب و لذت بخش جلوه کنه ولی وقتی یه نگاه کلی به همه چیز بندازی میبینی نـــه، چقد خوب بود حواسمون فقط به همون جزئیات بودا. کاش نمیفهمیدم یا لااقل دیرتر میفهمیدم.

ناراحتی؟ مسخره کردنت؟ کلاه سرت گذاشتن؟ زندگیتو از دست دادی؟ هر مرگمون که هست، عیبی نداره وقتی از این دنیا بریم 10 سال ، 20 سال ، 100 سال ، 1000 سال بعدش هیچکس حتی اونجاشم نمیا که تو چه حس های مختلفی ، چه حال و هواهای خوب و بدی کی و تو چه موقعیت هایی داشتی و چه کارایی که کردی و نکردی. اومدیم دور هم یه لقمه زندگی بخوریم و یه لیوان مرگ روش !

میخوام بپرسم اگر قبل از تولدم رو به یاد نمیارم ، بعد از مرگ زندگی ای که الان دارم رو هم یادم نمیاد؟


خدایا دارم به جنون میرسم از بس به کارات و چیزایی که حکمت صداش میکنن فکر کردم. خودت چطوری؟ :)

made of glass

شنیدین دیگه میگن قلبم شکست و فلان و بهمان ! (حالا شکستن قلب ممکنه از هرچیزی باشه ولی عادت کردیم خود به خود ذهنمون میره سمت عشق و عاشقی که بازم عشق و عاشقی میتونه به هرچیزی باشه . بگذریم)

ماله ما برعکسه . من مغزم شکسته ! حقیقت طاقت اون همه فکر و خیال رو نیاورد و بووومب پــُکید . حالا دیگه از هر فکری یه خورده مونده و هرکدومشون چند تیکه شدن و یه گوشه پراکنده ان. خیلی ام سعی دارن همدیگرو پیدا کنن و بچسبن بهم دیگه ها - ولی وقتی افکار جدید ، کارای جدید و خیلی چیزای دیگه وارد زندگیت بشه افکاری که قبلا" بودن و باهاشون زندگی کردی کمرنگتر و کمرنگتر میشن گرچه همون افکار شاید خیلی بهتر ، عاقلانه تر و پخته تر از چیزایی که الان داری باشن. و این منم با یک سری افکار کهنه که برای زنده موندنشون فقط باید زمان متوقف بشه .

مشکل زیادی با این اتفاقات ندارم در اصل نباید هم داشته باشم ! من از روز به روز مسخره و مضحکتر شدن کارها ، اتفاقات و بیشتر چیزهای این دنیا واسه افکار جدید و جدیدتری که مدام جایگزین همدیگه میشن خوشم نمیا ! حالا چه برای خودم ، چه برای دیگران. همین...