آها ها ها ها ها هایییییییییی ااااااااااااااها های (چه چهو عشق کن )
به ترکه میگن اگه یه دختر بهت پا بده چیکار میکنی؟؟؟ میگه میرم میدمش به یه جانباز!!
حالا که خندون شدین عرضم به خدمت گُندتون که :
اومدیم خیر سرمون یا خیر عممون یا خیر هرکی حالا ! بریم یه لباس مشکی براقِ فَــشنِــ زیبایه ! خفته یِ ، باحاله ، مزخرف، قشنگ بگیریم ! رفتیم.... پوشیدیم! پسندیدیم ! به دلمان نچسبید شوتش کردیم رو پیشخوان مغازه و زدیم بیرون !
چه قده قشنگه این اخلاق مزخرف من نه؟؟ واقعا" ادم حال میکنه وقتی میبینه جوونای مملکت مثل من انقد اخلاق مزخرفه خووووووووشگیلی دارن ! (خوشششششگیل اخلاق!!)
نه راستش دیدم به روحیم نمیا ! نگرفتم دیگه ! ولی حیف.... قشنگ بودا (ایکون یخ 2شخصیتی !!)
یه کات بریم ! کـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــات !
خوب بریم سر سکانس بعدی:
پاسخ به شعر سیب و باغچه ی همسایه :
شعر اول از حمید مصدق:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت
پاسخ فروغ فرخزاد:
من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید
و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک
لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک
دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام
حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت
یه شاعر جوون هم به اسم جواد نوروزی بعد از سالها به این دو تا شاعر جواب داده:
دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !
این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق
و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید ! "
پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذرّاتم،
همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت!
میگم یه بار که بیشتر فرصت زندگی کردن نداریم! خوب پس لااقل یه چیزی ازش یاد بگیریم!!! (ایکون یخ قهقهه کنان!!)

یک عدد یخ تشریف دارم